نظرات: بی دلیل
سیب سرخ:

سلام......... خواهم آمد

پنجشنبه، 14 مهرماه 1384، 10:34 صبح | octobre 6, 2005 10:34 AM
سمر:

سلام نازنين
تجربه تاريخ خودمون و تاريخ همه ملتهاميگه كه هر آدم فروشي دراولين قدم آدميت خودشو رو به اون پول مي فروشه نه فردي رو كه براي فروشش پول گرفته.
اين يك قانونه . قانون دگم و سرسخت انسانيت ...
پس ديگه چه جاي نگراني؟...

پنجشنبه، 14 مهرماه 1384، 1:48 صبح | octobre 6, 2005 01:48 AM
haleh:

salut sara
tu ercris tres bien
j'aim bien
c'est vraiment jolie pour moi que il y a une damm comme toi ,tu sias je ne te connais pas ,mais j'aime bien qu est-ce que tu choisis et je veux dire merci mille fois

پنجشنبه، 14 مهرماه 1384، 1:02 صبح | octobre 6, 2005 01:02 AM
ديبا:

ما بی گناهيم... بی دليل...

پنجشنبه، 14 مهرماه 1384، 0:57 صبح | octobre 6, 2005 12:57 AM
haleh:

می ترسم من
می ترسم صبح بيا يد بی روشنايی
ببلعد سکوت شب را
سکوت ...
آيا کسی شب را لو می دهد؟
قيمت فروش سکوت...
اه
همه چيز گران شده
همه چيز فروشی شده
حتی احساس من
احساس تو
آدم...
همه چيز
...

پنجشنبه، 14 مهرماه 1384، 0:20 صبح | octobre 6, 2005 12:20 AM
مینا:

...
شادمان آنانی
که نمی آيدشان بر لب از بيم به دل
که چه ها می گذرد بر سر ما

زندگانی چه گرفتاری شيرينی هست
که به دل دارد با بعضی
در غم ديرينی دست.

با فسونش چو نه هرگز کاری
با فريبش چو نه هرگز پیوست
...

یک نامه به زندانی، مردادماه 1329
(نیما)

چهارشنبه، 13 مهرماه 1384، 7:07 صبح | octobre 5, 2005 07:07 AM
آسمان:

پول خوبی می گيرد
بسيار هم خواهد گريست

من ديگر نمی ترسم
بی گناه به مسلخ برده می شوم

تو پول خوبی ميگيری
خيلی خوب!

سه شنبه، 12 مهرماه 1384، 5:42 بعدازظهر | octobre 4, 2005 05:42 PM
:

هنوز اون متنم رو در باره نبوغ ننوشته ام.راستی سارا اين ديگه کيه اومده تو خزه.همين حسنی خانوم.يه نظر براش دادم تا ديگه جايی که سارای من شعر می گه همچين محتاطانه قدم بگذاره.

سه شنبه، 12 مهرماه 1384، 3:13 بعدازظهر | octobre 4, 2005 03:13 PM
lk:

مانیفست گوگوش را شنیدی؟ اگر که نه حتما بشنو...... عالیست

سه شنبه، 12 مهرماه 1384، 1:47 بعدازظهر | octobre 4, 2005 01:47 PM
علی:

ميترسم ...ترسم هميشه دليل داشته است... ميترسم از اينگه آن چه فکر ميکردم نشود...
مانند همه دفعات...

سه شنبه، 12 مهرماه 1384، 0:53 بعدازظهر | octobre 4, 2005 12:53 PM
بهمن:

ساده
بی‌آلایش
و غمناک!

ما هنوز هم بی‌گناهیم؟!

سه شنبه، 12 مهرماه 1384، 10:31 صبح | octobre 4, 2005 10:31 AM
بهمن:

بی‌دليل می‌ترسم
شايد ترسم از باختن ذهنی باشد
که نگاه داشتنش را نخواستم!

سه شنبه، 12 مهرماه 1384، 10:24 صبح | octobre 4, 2005 10:24 AM
ساسان . م . ک . عاصی:

کم نظير است. بسيار سپاسگزارم. (اين هراس که گفتيد خيلی به دلم نشست با تمام لرزش... اين‌قدر راست خواندن هميشه لذت بخش است.)

سه شنبه، 12 مهرماه 1384، 10:18 صبح | octobre 4, 2005 10:18 AM
دختر كولي:

دلم گرفت

سه شنبه، 12 مهرماه 1384، 9:49 صبح | octobre 4, 2005 09:49 AM