نظرات: کارمند رسمی
nastaran:

دوست داشتم اينجا رو ! اما انقدر اين آهنگ فيلم کيشلوفسکی نفس آدم رو ميگيره که.....

یکشنبه، 20 آذرماه 1384، 9:23 بعدازظهر | décembre 11, 2005 09:23 PM
nasatran:

دوست داشتم اينجا رو ! اما انقدر اين آهنگ فيلم کيشلوفسکی نفس آدم رو ميگيره که.....

یکشنبه، 20 آذرماه 1384، 9:22 بعدازظهر | décembre 11, 2005 09:22 PM
عباس:

سلام. بعد از مدتها یک وبلاگ با طراحی کاملا حرفه ای و زیبا و چشم نواز دیدم.
از اینکه لذت این دیدن رو به من دادین ممنون

یکشنبه، 20 آذرماه 1384، 10:15 صبح | décembre 11, 2005 10:15 AM
masud salajeghe:

من همان نوحم که امشب هفت سالم می شود

بعد از این افسانه طوفان بی خیالم می شود

یکشنبه، 20 آذرماه 1384، 10:13 صبح | décembre 11, 2005 10:13 AM
alireza:

به مادرم گفتم ديگر تمام شد!
هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي افتد!
"فروغ"

یکشنبه، 20 آذرماه 1384، 9:10 صبح | décembre 11, 2005 09:10 AM
haleh:

سارای خوبم نمی دانی چقدر خوشحالم کردی...
اميدوارم هربار ببينمت و اميدوارم نظراتت را از من دريغ نداری...

شنبه، 19 آذرماه 1384، 11:01 بعدازظهر | décembre 10, 2005 11:01 PM
فریاد ناصری:

سلام /زيبا بود /لذت بردم

شنبه، 19 آذرماه 1384، 6:28 بعدازظهر | décembre 10, 2005 06:28 PM
دمیان:

سلام
چه کلام ساده ای
اگر آمنين باشد
.....
راستش را بخواهی تراکم بی توجه ای و انسان گريزی رو به افزايش است .....

...
اين هيزيانهای پر عجله از تب شديد است ...اگر در اين دنيا باشم باز هم برايت می نويسم .

شنبه، 19 آذرماه 1384، 3:38 بعدازظهر | décembre 10, 2005 03:38 PM
شيدا محمدي:

چقدر زود دير می شود
و من و
ما چون کلاغ قصه به خانه نمی رسيم
از بس سر راه جنازه است و کرنا و خطابه...

شنبه، 19 آذرماه 1384، 10:12 صبح | décembre 10, 2005 10:12 AM
آينا:

سلام .زیبا بود و بسیار غمگین ! با خواندنش دلم لرزید . به بالهای این پرنده های آهنین اعتباری نیست عزیزان دلمان را در هر ماموریت باید به خدا بسپاریم !

شنبه، 19 آذرماه 1384، 4:05 صبح | décembre 10, 2005 04:05 AM
کوشا:

سارای محترم و خوبم
من همواره از کارهای شما بهره مند و سرشار میشم.با اجازه لینک این پست رو در بالاگ نیوز گذاشتم.
دوست کوچیکتون کوشا

جمعه، 18 آذرماه 1384، 11:32 بعدازظهر | décembre 9, 2005 11:32 PM
haleh:

راستی سارای عزيز
از بلاگ من هم ديدن کن.خيلی خوشحال مي شم اگه حضورت رو حس کنم.

جمعه، 18 آذرماه 1384، 11:00 بعدازظهر | décembre 9, 2005 11:00 PM
رضا:

تسليت مي‌گم. مادربزرگ من يه روز قبل از برادر شما رفت.

جمعه، 18 آذرماه 1384، 9:07 بعدازظهر | décembre 9, 2005 09:07 PM
ارشاد:

ماموریت ها در کشورهایی تموم میشن که جون آدما به اندازه جون جوجه یه روزه ها هم ارزش نداره

جمعه، 18 آذرماه 1384، 3:31 بعدازظهر | décembre 9, 2005 03:31 PM
sara:

نمی دونم چی بايد گفت فقط متاسفم. ضمنا اگر بی مورد نباشه بلاگتون فوق العاده است.

جمعه، 18 آذرماه 1384، 10:05 صبح | décembre 9, 2005 10:05 AM
haleh:


اولین ماموریت ...
چه زود بی پرونده شد برادرم...

جمعه، 18 آذرماه 1384، 1:00 صبح | décembre 9, 2005 01:00 AM
حميد:

ماموریتِ برادرِ من تمام شده است

ماموریتِ برادرهای من تمام شده است
.
.
.
چقدر اين جمله «حرف» بود... حرف من!

پنجشنبه، 17 آذرماه 1384، 8:58 بعدازظهر | décembre 8, 2005 08:58 PM
سرزمین رویایی:

تلخ
تلخ
تلخ

پنجشنبه، 17 آذرماه 1384، 7:05 بعدازظهر | décembre 8, 2005 07:05 PM